محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1388

تاريخ الطبرى ( فارسي )

قرشيان پراكنده شدند و هر چند كس جمعى شدند . عمر بن خطاب بيامد و مىخواست به عمرو درود گويد و بر يكى از جمعها گذشت كه در بارهء سخن عمرو بن عاص گفتگو داشتند و عثمان و على و طلحه و زبير و عبد الرحمان و سعد در آن جمع بودند و چون عمر نزديك رسيد خاموش ماندند . عمر پرسيد : « چه مىگفتند ؟ » اما پاسخ ندادند . عمر گفت : « به خدا مىدانم در بارهء چه چيز سخن داشتيد . » طلحه خشمگين شد و گفت : « اى پسر خطاب از غيب خبر مىدهى ؟ » عمر گفت : « هيچ كس جز خدا غيب نمىداند ولى گمان دارم از خطر عربان براى قريش سخن داشتيد . » گفتند : « راست گفتى . » گفت : « از اين بيمناك نباشيد ، كه به نظر من شما براى عرب بيشتر خطر داريد . به خدا اگر شما گروه قرشيان به سوراخى در شويد عربان به دنبال شما در آيند ، در بارهء قوم عرب از خدا بترسيد » پس از آن سوى عمرو بن عاص رفت و به او درود گفت . هشام بن عروه گويد : عمرو بن عاص پس از درگذشت پيمبر خداى ، سوى عمان رفته بود و در راه بازگشت پيش قرة بن هبيره منزل گرفت كه اردويى از مردم بنى عامر به دو روى بود ، قره او را گرامى داشت و گوسفند كشت ، و چون عمرو مىخواست برود با وى خلوت كرد و گفت : « فلانى ! عربان به شما باج نمىدهند اگر از گرفتن اموالشان دست بداريد اطاعت شما مىكنند و اگر نه بر ضد شما همدست مىشوند . » عمرو به دو گفت : « مگر كافر شده اى ؟ » و چون اردوى بنى عامر به دور قره بود نخواست بگويد كه آنها پيرو او هستند كه شرى برخيزد و گفت : « ما غنيمت شما را مىدهيم ، اين سخن گفت كه گويى مسلمان است سپس گفت : « وعده گاهى ميان ما و خودتان معين كنيد . »